سفید به رنگ خدا
دختری بود 15 ساله،به گفته دیگران شاید مهربان،مغرور،با معرفت،ولی به گفته بعضی دیگر بد ذات،حاضر جواب،نمیدانم چرا اما او خسته بود از فراز و نشیب های زندگی...5سال بود که والدینش از یکدیگر جدا شده بودند...او خسته بود...از بی مهریه خانواده پدرش،دختر به پدرش نیاز داشت ولی پدر مردی مغرور بود.دختر دلش نوازش پدر را میخواست اما پدرش مال او نبود مال خواهر نا تنی او بود!خانواده مادر بسیار مهربان بودند مادر زنی زحمت کش و خانواده مادری مهربان تر....پدر بزرگش جای خالی پدر را برایش پر میکرد اما ....با وجود همه ی این محبتها دختر پدرش را میخواست،م ی خ و ا س ت پدرش را برای همیشه .اما دیگر نمیخواست او را ببیند هرگز چون خسته بود از غرور و منت گذاری...
دعایش کنید...
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی ابله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش را فراگرفت .مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش امد و همچنان از درد چشم خود مینالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که ابله ان را از شکل انداخته بود و شوهرش که کور شده بود،مردم میگفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد.20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت و مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود همه تعجب کردند و مرد گفت:من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.
| Design By : Pichak |

